

شایدکسی دانست که مرگ وزندگی مفهوم تازه ای دارد.من و
این زندگی باهم چه قصه هاداریم.من واین قصه ی طولانی
باهم انس گرفته ایم گرچه غم آلوداست ولی مرگ گل را
تداعی میکندو فناشدنش طاقت فرساست.مرگ من,مرگ
گل و شاپرک است,مرگ شمع نیمه سوخته دردستان بی رحم
باد.مرگ زمین خشکیده درنگاه آسمان.مرگ من مرگ تو
نیست,توجاودان می مانی وسپیداروجودت روزی رشدخواهد
کردو آنروزآسمان دست نوازش برسرت خواهدکشید.ماندن
آن نیست که هرلحظه بمیری وبخواهی که نباشی,ماندن آن
است که بخواهی یادت ازخاطره هاپرنزند,ماندن آن است که
بخواهی دستان گرم کسی امیدزندگیت شود,ماندن آن نیست
که قفسی ازجنس دل سنگین کسی زندانیت کند,ماندن رها
شدن درقلب دریایی اوست.چشم دوختن درتاریکی شب به
تنهایی ماه .
" کاش می شددرنگاه شاپرک گم شد,بال پرواز یافت وتا اوج
بی کسی پر زد.کاش می شدمرزدلهارا به هم بچسبانیم ,
صورتک را ازچهره ها برداریم,ساعت رانگه داریم وخورشیدرا
پایبند آسمان کنیم "
من تو را می خواهم که از جنس دل تنهای منی 



آن هنگام که ابران آسمان ازنداشتن یاردلسوزی اشک میریزند
و مردم به گمان اینکه آنها بارانند خوشحالی می کنند
مرا به خاطر آور
آن هنگام که دیوار گچی را سنگ می کنند
تا کسی به رویش یادگاری ننویسد
مرا به خاطر آور
و آن هنگام که از خاک سبزه می رویید
ومردم به گمان اینکه علفی هرزه است پابه رویش مینهند
مرا به خاطر آور
چون
چشمان من همان ابر بارانیست
قلب من همان علف هرزه است که آن راکندندوتکه تکه کردند
وچون وجودمن همان دیوار گچیست که دشت زمان ازمن دریغ کرد
تا جدا بمانم از همه برای همیشه.



هیچ دانی با شروع هر بهار
با گذشت و گردش لیل و نهار
سالی از عمرت به یغما می رود
عمر تو یکسال بالا می رود
گرچه خرم می شود دشت و دمن
سبزه می روید کنار یاسمن
گرچه گل خواهان بلبل می شود
دل اسیرغنچه گل می شود
گرچه حال ما دگرگون می شود
ازشقایق دشت گلگون می شود
گرچه در رگهای گل خون می دود
عندلیب ازلانه بیرون می پرد
گرچه تازه می شود برگ درخت
نوشود شال و کلاه وکفش و رخت
گرچه بر پا می شود جشن و سرور
دیدن اقوام می گردد مرور
سالی ازعمرت به یغما می رود
عمر تو یکسال بالا می رود
آدمی فانی ست عیدش ماندگار
او رود،نوروزماند برقرار
عمر باقی هست همچون یک حباب
چون حبابی مانده برپهنای آب

باز هم قلبی به پایم افتاد
باز هم چشمی به رویم خیره شد
باز هم در گیرو دار یک نبرد
عشق من بر قلب سردی چیره شد
باز هم از چشمه ی لبهای من
تشنه ای سیراب شد
بازهم در بستر آغوش من
رهروی در خواب شد
بردوچشمش دیده می دوزم به ناز
خود نمی دانم چه می جویم دراو
عاشقی دیوانه می خواهم که زود
بگذرد از جاه و مال وآبرو
او شراب بوسه می خواهد زمن
من چه گویم قلب پر امید را
او به فکرلذت و غافل که من
طالبم آن لذت جاوید را
من صفای عشق می خواهم ازاو
تا فدا سازم وجود خویش را
او تنی می خواهد از من آتشین
تا بسوزاند دراو تشویش را
او به من می گوید ای آغوش گرم
مست نازم کن که من دیوانه ام
من به او می گویم ای نا آشنا
بگذر از من ، من تو را بیگانه ام
آه از این دل،آه از این جام امید
عاقبت بشکست و کس رازش نخواند
چنگ شد در دست هر بیگانه ای
ای دریغا، کس به آوازش نخواند

از لحظه هایم گویم
که به یاد آور خاطرات شیرین من و توست
وحال آنکه بانبودنت تلخی روزگارم راشب باخودبه خواب می برم
ای آغاز گر عشق من
ای نگارگر تمام دوست داشتنی هایم
ای آنکه درلحظه لحظه ی زندگیم صدای پای نگاه ها
لبخند ها
گریه هایت
در تارو پود ذهنم هک شده است
وازدوریشان ناله های سنگین قلبی شکسته را تحمل میکنم
تو را با همه ی پشت پا زدن هایت یاد می کنم
و به امید نگاه دوباره ات صبح را به شب می رسانم
هر روز به امید روزی دوباره
به امید به حقیقت پیوستن رویای شبانه ام
به امید نگاه هایی که شب را با آن سپری کرده ام
روزها را با گشودن چشم ها اغاز می کنم
اغازی دوباره
بی انکه خود خواهم
احساس دوست داشتنت تنم را گهگاهی به لرزه درمیآورد
وغرورباتوبودن رادرلحظه هایی که گذشت دروجودم احساس
حال از تو گویم
از تو که با رد پای خاطراتت لالایی شبانه ام هستی
وبه امیدزنده شدن نگاه های دوباره ات اغاز گرصبحی پرامید
می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه ی خویش
به خدا می برم از شهر شما
دل شوریده و ویرانه ی خویش
می برم تا که در آن نقطه ی دور
شستشویش دهم از رنگ گناه
شستشویش دهم از لکه ی عشق
زین همه خواهش بیجا و تباه
می برم تا ز تو دورش سازم
ز تو، ای جلوه ی امید محال
می برم زنده به گورش سازم
تا از این پس نکند یاد وصال
ناله می لرزد،می رقصد اشک
آه، بگذار که بگریزم من
از تو ای چشمه ی جوشان گناه
شاید آن به که بپرهیزم من
به خدا غنچه ی شادی بودم
دست عشق آمد و از شاخم چید
شعله ی آه شدم صد افسوس
که لبم باز به آن لب نرسید
عاقبت بند سفر پایم بست
می روم،خنده به لب،خونین دل
می روم،از دل من دست بدار
ای امید عبث بی حاصل

تو را با دیگری دیدم که گرم گفت وگو بودی
شکستی عهد دیرین را گنه کردی
گناهت را نمی بخشم
چه شبها را من تنها به یاد تو سحر کردم
چه عمری را که بیهوده به پای تو هدر کردم
همین بود ان وفایی را که می گفتی
تو که خوداین چنین بودی چرا روزم سیه کردی
زندگی یعنی چکیدن همچو شمع از گرمی عشق
زندکی یعنی لطافت گم شدن در نرمی عشق
زندگی یعنی دویدن بی امان در وادی عشق
رفتن وآخر رسیدن بر در آبادی عشق
می توان هر لحظه هر جا عاشق و دلداده بود
پر غرور چون آبشاران بودن اما ساده بود
می شه اندوه شب را از نگاه صبح فهمید
یا به وقت ریزش اشک شادی گذشته را دید
می توان در گریه ی ابر با خیال غنچه خوش بود
زایش آینده را در هر خزانی دید وآسود





کاش می شد عشق را تفسیر کرد
خواب چشمان تو را تعبیر کرد
کاش می شد همچو گل ها ساده بود
سادگی را با تو عالم گیر کرد
کاش می شد در خواب آباد دل
خانه ی احساس را تعبیر کرد
کاش می شد در حریم سینه ها
عشق را با وسعتش تکثیر کرد





پرنده های قفسی عادت دارن به بی کسی
عمرشون وبی هم نفس کز می کنن کنج قفس 
نمی دونن سفر چیه عاشق در به در کیه
هر کی بریزه شاه دونه فکر می کنن خدا شونه 
یه عمر بی حبیبن با اسمون غریبن
این همه نعمت اما همیشه بی نصیبن 
تو اسمون ندیدند خورشید چه نوری داره
چشمه ی کوه مشرق چه راه دوری داره 
قفس به این بزرگی کاشکی پرنده بودم
مهم نبود پریدن ولی پرنده بودم 